میگن وقتی آدم در بهشت ساکن بود، هر چی میخواست براش فراهم بود تا این که یه روزی به این توهم رسید که خدا درواقع منم و خداوند عالم نوکر منه و وظیفش اینه که هر چی من میخامو برام آماده کنه و باید فقط بهم سرویس بده. خداوند هم وقتی اینطوری دید آدم رو به زمین تبعید کرد تا بهش بفهمونه رئیس کیه.
سریال "بتر کال سال" رو میدیدم که هاوارد هملین ، برای این که روی کیم رو کم کنه و بهش بفهمونه رئیس کیه، فرستاده بودتش تو بایگانی کار کنه.
خلاصه که یه چنین چیزی اتفاق افتاده. داستان سر رو کم کنیه.
حالا این که چرا بعضیا تو این دنیا خوشبخت ترن و بعضیا بدبخت ترن، اگه این فلسفه درست باشه، میتونه اینطوری تفسیر بشه که هر کی تو بهشت عدن بیشتر توهم خود خدا پنداری داشته اینجا باید بیشتر تحقیر و عذاب بشه تا کوچکی خودشو و همچنین بزرگی و ریاست خدا رو متوجه بشه. هر کی شاخش کلفت تر بوده، سخت تر، بیرحمانه تر و مغضوبانه تر شاخش شکسته میشه.
ونهایتا این که فکر میکنم ما ایرانی ها اونجا جز متکبر ترین آدم ها بودیم که این طوری داره باهامون تا میشه. خود من در حالی که همه چیز از کنترلم خارجه، الان احساس کاملا ناتوانی و کوچکی و حقارت در برابر دنیایی که توش زندگی میکنم دارم.
برچسب:
نویسنده: مینا صالحپور