خرید بک لینک

امروز روز آخر آموزشی بود. با دیدن برنامه زندگی پس از زندگی حواسم به این بود که از همه بچه ها حلالیت بطلبم. مخصوصا از اونایی که پشت سرشون غیبت کردم. تقریبا از همه حلالیت گرفتم. چند نفرم از من حلالیت گرفتن و معلوم بود یه گهی پشت سرم خوردن که انقدر محکم حلالیت میگیرن. همرو حلال کردیمو از همه حلالیت گرفتیم. از خیابون پادگان که میگذشتم خیلی خوشحال بودم. همه روزا وقتی ازش میگذشتم به این فکر میکردم که خرم آن روز که برای آخرین بار از این خیابون لعنتی عبور میکنم و اون روز رسیده بود. این دو ماه خیلی سخت گذشت ولی الان که تموم شده احساس میکنم که چه قدر زود گذشت... عمرمونم اون دم آخری همین طوره. جان به لب میرسه تا جام به لب میرسه ولی وقتی به لب میرسه آدم حس خوبی داره و از گذشته سخت حافظه ای نمونده... روز گرمی بود. یکی از بهترین روزها...

برچسب: نویسنده: مینا صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 اسفند 1401 ساعت: 19:39

صفحه بندی