یه جایی از 1 1 باراد و گورنگ سوار سکو شدن و میرن پایین طبقه به طبقه مردمو میزنن تا برسن به طبقاتی که غذا نمیرسه بهشون.
تو یکی از طبقات یک پیرمرد ویلچری و ملازمش هستن. باراد رو میشناسه و معلومه قبلا براش معلمی کرده بوده. با تعجب ازش میپرسه باراد داری چی کار میکنی؟ باراد میگه داریم میریم پایین به مردم فقیر طبقات پایین غذا بدیم، کار بدی میکنیم؟ پیرمرده میگه نه، شما کار بدی نمیکنید ولی چرا مردم طبقات بالا رو میزنید؟ اول باهاشون صحبت کنید. باراد میگه خب اگه قانع نشدن چی؟ پیرمرده میگه اگه با حرف قانع نشدن اونوقت بزنیدشون.
سکو ازون طبقه میاد پایین تر و پلان بعدی نشون میده دوباره باراد و گورنگ دارن میزنن. بدترم میزنن...
این موضوع رو واسه این گفتم چون میبینم بعضیا تبلیغ میکنن ما رفتیم با یه خانومی که روسری نداشت با دلیل و منطق و با روی خوش صحبت کردیم مطیع و هدایت شد. یاد روش صحبت باراد اوفتادم. اگه جواب نداد بعدش میزنیم... واصولا بعد مدت اندکی براشون روشن میشه که جواب نمیده و همون میزنیم میاد تو دستور کار. مثل سابق. بلکه بدتر.
![]()

برچسب:
نویسنده: مینا صالحپور