خرید بک لینک

یه سری (نویسنده-کارگردان) هایی هستن که به مرور زمان رشد میکنن. اول یه مشکلی میبینن، یه فیلم دربارش میسازن. بعد میفهمن مشکل بزرگتره، یه تبیین دقیقتری میکنن. آخر سر نگاهشون به خودشون و جهان اطرافشون کاملتر و دقیقتر میشه و یه شاهکار خلق میکنن. به ته داستان میرسن و بهترین اثر خودشونو میسازن. و بعدش دیگه تموم میشن. دیگه نمیتونن حرف جدیدی بزنن و یواش یواش کمرنگ میشن و تموم میشن.

(نویسنده-کارگردان) های خارجی هم همینن. اون ته ته جهانبینی و دغدغه هاشونو فیلم میکنن و بعدش تموم میشن. بعضیاشون که خیلی خوبن، همون محتوا رو در قالب ها و اشکل جدیدی نشون میدن و از روی یه محتوا چند جور فیلم میسازن و پول در میارن. 1 مثال کریستوفر نولان تمام هنرش تو فیلمهاش اینه که یه تکنولوژی جدیدی اختراع شده و یه سری آدم از این تکنولوژی علمی سوء استفاده کردن، یه منجی پیدا میشه که جلو فاجعه رو میگیره. همین محتوا رو از روش فیلم اینسپشن(تکنولوژی دستگاه خواب مشترک)، پرستیژ(تکنولوژی کپی کردن اشیاء)، اینتراستلر(تکنولوژی سفر در فضا-زمان)، تنت(تکنولوژِ معکوس کردن زمان) میسازه. همشون عین همن. اوپن هایمر رو ندیدم ولی احتمالا اونم همین باشه. تکنولوژی بمب اتم. یا مثلا جیمز کمرون فیلم های مهمش ترمیناتور-تایتانیک-آواتار همشون محتوای یکسانی دارن. یک مردی از یک جای بد منتقل میشه به یه جای خوب، تو این سفر عاشق میشه و در راه عشقش کشته میشه... یک محتوا با ریخت های متفاوت. یا تارانتینو در فیلم های پالپ فیکشن و روزی روزگاری در هالیوود. اینا خیلی هنر مند هستن و توانایی اینو دارن که ایده اصلی زندگیشونو به روشهای مختلف فیلم کنن.

ولی ایرانی ها نمیتونن یه ایده رو به چند شکل بیان کنن. به یه روش که بیان میکنن تموم میشن. طبیعی هم هست. چون تو محیط فیلمسازی خیلی شاخی رشد و نمو نکردن. مثل بچه زرنگ های یه دبیرستان تو سیستان و بلوچستان میمونن. بدیهیه سخت از توشون کسایی در میان که با بچه زرنگ های مثلا تیزهوشان تهران رقابت کنن. مثل اصغر فرهادی که با فیلم جدایی نادر از سیمین تموم شد و الباقی فیلماش دیگه حرف مهمی برای زدن نداره، احساس میکنم به همین شکل 1 روستایی با فیلم برادران لیلا حرف آخرشو زده. با ممنوع الکاری و زندان و حتی مرگش هم دیگه چیز زیادی نداره که اضافه کنه. یه نمونه دیگه بگم، سعید روستایی برای من فریدون گله قبل انقلابه که با ساخت فیلم کندو تموم شد. بعدش خودش انگار با یه حالت افسردگی کنج عزلت رو انتخاب کرد و بی سر و صدا تو لاک خودش زندگی کرد و مرد. یا مسعود کیمیایی با فیلم گوزن ها... هنر اینها در دوران خودشون بیان نمادین وضع موجود به بن بست رسیده و پیشبینی آینده محتمل بوده...

گله و کیمیایی آخر فیلماشون با یه انفجار و فاجعه و با خون به پایان میرسید. الان فیلم ها با افسردگی و اینکه باید صبر کنیم تا خودش خشک بشه بیوفته ختم میشه. خلاصه که الان هم باید بگذره بگذره و وضع موجود به شکل معنی داری عوض شه (حالا خوب یا بدشو خدا میدونه) تا یکی پیدا بشه و بشه حرف جدیدی زده بشه و فیلم جدید مهمی بشه ساخت.

برچسب: نویسنده: مینا صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1402 ساعت: 19:13

صفحه بندی