پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملک به موجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند.
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت *** تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد******* در گردن او بماند و بر ما بگذشت
ملک را نصیحت او سودمندی نیوفتاد و گفت: خوبه این حرفها را ما خودمان به شما سفیهان یاد دادیم و با اشارتی فرمان به ضرب گردن وی داد، پوزخندی زد، پوست زیر ریش خود را خاراند و سپس چای دبش خود را نم نمک سر کشید.
برچسب:
نویسنده: مینا صالحپور