امروز رفتم بازار و با پولی که در عرض ۲-۳ ماه گذشته پس انداز کرده بودم طلا خریدم. دست خودم بود میریختم توی بورس مخصوصا این که پزشکیان برنده شده و به نظر میرسه برخی از سیاست های مخرب دولت قبلی رو میخاد اصلاح کنه. ولی خب عیال طلا میخاست. دلار اندکی پایین اومده ولی طلای جهانی رشد کرده و فکر میکنم طلا رو جای خیلی خوبی نخریدم. میشد بهتر باشه... افسوس میخورم که طلایی که ۶ ماه پیش گرمی ۲۳۵۰ خریدم الان شده ۳۳۵۰...
برگشتنی رفتیم کبابی مسلم و غذای خوبی خوردیم که خاطره شد.
اما وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم و گرفتم خوابیم.
در خواب دیدم پادشاه به محله ما اومده. شلوار گرمکن به پا داشت و تو جورابهاش کرده بود. قد بلند هیکل ردیف و ریش تقریبا بلند و تقریبا سفید، در سلامت کامل. تعجب کردم که این اینجا چی کار میکنه. رفتم پیشش و باهاش صحبت کردم دیدم خیلی عادی و خودمونیه. بعد دیدم یه مشت بچه مچه دنبالش راه افتادن اونم سرعتشو زیاد کرد و رفت ته کوچه و شروع به دویدن کرد. جوری که هیچکس نمیتونست بهش برسه. کوچه ۲ طبقه شده بود. یکی روگذر و یکی زیر گذر. پادشاه وارد زیر گذر شد و میدوید. من محله رو میشناختم و میدونستم زیرگذر آخرش کجاست. سریع رفتم آخرش و پادشاه به اونجا رسید. وایساد. حالت یک تراس بن بست بود. بعد من رفتم جلو و گفتم میشه باهات سلفی گرفت؟ گفت آره آره. یواش یواش دیگران رسیدن و همه بهش احترام میکردن و شروع کردن سلفی گرفتن. از نظر من پادشاه آدم ظالمی بود و فکر میکردم دیگران هم میدونن اون آ م ظالمیه و گهگاهی به ذهنم میرسید الان بیدفاعه و میتونی یه آجر تو سرش بزنی. دستم از پشت به آجر دیوار خورد وآجر شل بود از جاش در آمد. ولی باز هم دودل بودم و یه جوری که کسی نبینه آجر رو گذاشتم کنار. بعد رفتم بغل پادشاه. بهش چسبیده بودم. جمعیت زیاد شده بود. بعضی دوستای دوره دبیرستان و بعضی همکارام بودن. دیدم رئیس شرکتمونم اون تهه و منو نگاه میکنه و دوست داشت بیاد کنار من تا کنار پادشاه باشه ولی به خاطر جمعیت نمیشد. یکی از دوستانم با کوادکوپتر از همه عکس گرفت.
احساس کردم پادشاه حال خوبی نداره. حس مردن داره. شعر هایی رو با خودش زمزمه میکرد که معلوم بود در دوران کودکی و نوجوانی میخونده و خیلی تو خودشه و حس رفتن داره و چون من تقریبا تو بغلش بودم میشنیدم شعراشو. گرمای تنشو حس میکرم. تمام مدت یه لبخند از نوع افسوس میزد. بعد ناگهان تصمیم گرفت بره به خونه خودش که محل پادشاهی بود. همه متفرق شدن جز چند نفری که بچه هم بودن. دویدم دنبالش. دیدم مثل پیر مرد های قدیمی گوشت تنش ریخته و مثل پیرمردی اسکلتی شکل شده که پوستی روش کشیده باشن. ریش هاش کوتاه شده بودن و کاملا سفید. ولی سر حال بود. با خودم گفتم یا الان میتونم ازش یه سوال بپرسم، یا هیچ وقت.
به خودم جرات دادم. ازش پرسیدن تو دستور دادی فلانی رو بکشن؟ جدی شد، خشمگین نبود ولی جدی بود. انظار نداشت این سوال ازشرسیده بشه. یه نگاه بالا به پایین به من کرد. انگار که یه سوال احمقانه ازش پرسیده باشم. گفت: دستور رو من میدم ولی این که ۱۰ روز بعد، ۱۵ روز بعد اتفاق بیوفته دست من نیست. و من وایسادم و او رفت توی خونه اش.
احساس نا امنی سراسر وجودم رو فرا گرفته بود. احساس میکردم سوالی رو پرسیدن که نباید می پرسیدم. کنار پرایدی بودم از بالای سقف پراید، اونورش رو دیدم که یه آدم کچل قد کوتاه چپ چپ منو نگاه میکنه. ناگهان شات گانی رو به سمت من گرفت و خالی کرد و من سریع سرمو حرکت دادم و گلوله از کنار سرم عبور کرد و به من نخورد. ضربه ای بهش زدم و فرار کردم و احساس نا امنی کم شد. پیر مردهایی رو میدیدم که سوال و جواب من رو از پادشاه شنیده بودن و برای همدیگه و دیگر افراد بازگو میکردن. انگار که رازی لو رفته باشه.
از خواب بیدار شدم. حس عجیبی دارم...
برچسب:
نویسنده: مینا صالحپور