دیروز به همایش یکی از شرکتهای بزرگ مالی دعوت شدم. ساعت 3 رفتم و تقریبا هیچکس نبود یه پذیرایی مشتی ازمون کردن و رفتم نشستم دور میزی که مشرف به حیات بود و ویو خیلی قشنگی داشت و داشتم با لیوان کاپوچینوم عشق بازی میکردم و برگ درختارو نگاه میکردم که دو سه نفر اومدن دور میز. یکی به اون یکی گفت فلانی شنیدم با پولدارا میپری بگو ببینم چی کار میکنی؟
گفت 5% بانک فلانو خریدم میتونم در عرض 1 ماه اینو بکنم 10%. اولی پرسید خب الان بانک فلان 10 هزار میلیارد پولشه یعنی تو 500 میلیارد دادی خب... ازش چه منفعتی میبری؟ جواب داد این سهمو میبرم میزارم جلو سهامدارای دیگه یا مدیرش میگم اگه میخای حق رای این مال تو باشه بهم فلان قدر وام بده. آدم باید وقتی تو میز بالا میشینه قواعد میزو بدونه. اون سهام 5% با اینکه سیت هیئت مدیره نمیگیره ولی تایین کنندس... من دنبال مدیریت نیستم. نمیخام صاحب بانک بشم. من نمیخام دماوند داشته باشم. من چند تا تپه داشته باشم کافیه. تپه که داشته باشی کسی به کارتم کاری نداره. دماوند میخام چی کار؟ همه جا هم موفق نبودمااا، اگه بخام سیاهه شکستامو بنویسم باید یه لیست به این اندازه بنویسم...
منم قشنگ به صورتش نگاه عمیق و جدی میکردم انگار که با من صحبت میکنه و اونم گاهی اوقات به من نگاه میکرد انگار که داره برای منم توضیح میده :)
بعد یکی دیگه اومد به نفر اول گفت عه فلانی اینجایی کجایی الان؟ گفت من استرالیام. جدی میگی؟ آره جدی استرالیام ولی الان اینجام. اومدم چند تا زمین تو کردان داشتم میخام تجمیع کنم بدم دست سازنده محلی ذی نفوذ و برم دوباره. حالا تو جایی؟
آره منم ونکوور بودم میرم میام...
حس جک آس و پاس تو تایتانیک رو داشتم که از منفی 3 اومده بود تو طبقه VIP، هر کدوم صنعتگر و کارخونه دار، اونا درباره صنعت فولاد و اقتصاد و رکود و رونق حرف میزدن. جک به زنا خودشو معرفی میکرد.
برچسب:
نویسنده: مینا صالحپور