خرید بک لینک

امروز بچه هارو میخان ببرن اردوگاه. اردوگاه اسمش اردوگاهه. یکی دو کیلومتر بچه ها رو راه میبرن بیرون پادگان. بعد میشونن همرو. یکی دو ساعت همون حالت علاف میمونن. بعد برمیگردن و به مرکز گزارش میشه اردوگاه شرایط سخت هم بردیمشون. همه هم راضی.

معاف از پوتینم. با بچه ها نرفتم. به جاش از سلف اومدن و 2 تا از بچه ها رو خواستن برا حمالی. مجبورم کردن که برم.

یه دیگ گنده از جوجه مزهدار شده با پیاز و سیر و دلمه و آب زعفرون گذاشتن جلو ... سیخ بزن. با دقت تمام سیخ میزدم... جوجه هارو...

بعد یک ساعت گفتن کی دوست داره بیاد گوجه بشوره. از کار تکراری سیخ زدن خسته شده بودم. گفتم من میام. رفتم پای دیگ گوجه. دستمو کردم تو دیگ آب مملو از گوجه که وای... دمای آب نزدیک به صفر بود. گوجه ها رو با دقت تمام شستم... تموم که شد گفتن بیا بسته کره های 10 گرمی رو دونه دونه باز کن ذو کنیم بریزیم رو برنج. تموم که شد گفتم میخام برم نماز. گفتن کجا میخای بری لااقل زحمت که کشیدی بمون برا خودن غذا بکش. میدونستم اگه بمونم میتونم مثلا 10 تا تیکه جوجه بکشم و اگه برم همراه بقیه فقط 3 تیکه جوجه کوچیک و 1 استخون گیرم میاد ولی حوصله نکردم. رفتنی یکی گفت لااقل بیا یه بال وردار. استحقاقشو داری پسر. یه بال داغ از تو سیخ برداشتمو کشیدم به نیش. استخونشم انداختم برا سگ گرسنه محوطه. در راه همراه حزباللهیم گفت الان این بالی که خوردیم حروم نبود؟ اضافه بر سازمان بود. بهش گفتم حروم این زمانیه که مارو مجبور کردن بیایم 1 نه اون تیکه مرغی که بهت داده بودن. راضی شد. گفت آها...

سر وقت غذا به همه میگفتم امروز خیالتون راحت باشه... گوجه هاشو من شستم، مرغاشو من سیخ زدم، کره هاشم من جدا کردم. تمیزه... بخورید... :)

برچسب: نویسنده: مینا صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 اسفند 1401 ساعت: 19:39

صفحه بندی