خرید بک لینک

دیروز فیلم وال رو دیدم. این فیلمو دیدم چون کارگردانش محبوبترین کارگردان پیش منه و آرونوفسکی یه جورایی سعی میکنه مفاهیم اخلاقی رو به جامعه امروز امریکا(در کنارش جهان) گوشزد بکنه. کارگردان خیلی دوست داره جامعه رو نصیحت بکنه که خانوادتونو ول نکنید و دنبال اراجیفی مثل مواد مخدر(فیلم مرثیه ای بر یک رویا)، شهرت و خود نمایی(کشتی گیر) و فانتزی های شهوانی(وال) نرید. خانوادتونو بچسبید و زندگیتونو بکنید.

فیلم وال خیلی خیلی خیلی شباهت به فیلم کشتی گیر سال 2008 اش داشت. تو فیلم کشتی گیر رندی به خاطر شهرت و آرتیستی تو بازیهای کشتی کچ زندگی واقعی خودشو واگذاشته بود و یه زندگی موهومی برای خودش ساخته بود. زن و دخترشو ول کرده بود و وقتی با مرگ(سکته قلبی) مواجه شده بود حالا میخاست با دخترش و دوست دخترش که تو بار رقاصی میکرد دوباره ارتباط بگیره. آخرشم به خاطر تقدیر و یا به خاطر اشتباهاتی که میکنه کسی تحویلیش نمیگیره و برمیگرده تو محیط موهومی زندگی و تو کشتی بعدیش سکته میکنه و میمیره.

و اما فیلم وال هم به همین صورت. چارلی به خاطر این که یه پسر ابراز عشق بهش کرده بود، زن و دخترشو ول کرده و 8 سال با طرف زندگی کرده بود. پسره به دلیل عذاب وجدان مذهبی بعد 8 سال خودکشی کرده و چارلی به خاطر شکست عشقی پرخوری عصبی گرفته و چاقی مفرط گرفته. وقتی بهش میگن فشار خونت خیلی خیلی بالاست و احتمالا تا یه هفته دیگه سکته میکنی میمیری، زنگ میزنه به خانواده قبلیش، دخترش بیاد خونه باهاش رابطشو درست کنه. بیمارستان هم نمیره تا از قصد بمیره. یه جور مرگ خودخواسته به خاطر اشتباهات غیر قابل جبرانی که در زندگی داره. مثل فیلم کشتی گیر که میدونه اگه بره بازی کنه میمیره ولی میره.

نکات قابل توجه فیلم:

-تو هر دو تا فیلم طرف میفهمه که راهو اشتباه رفته و زندگی واقعی اصله و باید بالا سر زندگیش میموند. سر قهرمان داستان به سنگ میخوره.

- تو هر دو تا فیلم طرف سکته میکنه میمیره ولی تو فیلم کشتی گیر رندی رستگار نمیشه ولی تو فیلم وال چارلی رستگار میشه.(مهمترین تفاوت دو فیلم) این رستگاری به دلیل مداخله مستقیم الهی صورت پذیرفته و چارلی هیچکاره بود و توانایی درست کردن رابطه رو نداشت. در حالت عادی دختره میرفت و چارلی هم همونجا سکته میکرد و وصلی رخ نمیداد.

-تو هر دو تا فیلم مرد توانایی کافی برای جمع و جور کردن خودش و بعدش زندگیشو نداره.

-تو هر دو تا فیلم دختره به خاطر ترک شدن توسط پدر مشکل پیدا کرده و یاغی شده.

-تو هر دو تا فیلم زن داستان دوست داره با مرد ارتباط بگیره ولی مشکل مردس که ول کرده رفته.

و اما این فیلم یک داستان نمادین داره که هی قصش تو فیلم خونده میشه. یه مردی راهی بندر میشه و میره سوار کشتی ناخدایی میشه که فکر و ذکرش کشتن یه واله. وال یه حیوون بیچاره بزرگه که طبق غرائزش رفتار میکنه ولی ناخدا فکر میکنه با کشتن وال آدم بهتری میشه در حالی که اشتباه میکنه. در این فیلم اون مردی که راهی بندر میشه جوان مبلغ مذهبی ریا کاره. ناخدا که دنبال کشتن واله همون پدر روحانی کلیساس که دنبال هدایت آدمهای گمراهه ولو به قیمت کشته شدنشون. وال شکار شده همون الن دوست پسر چارلی و والی که دارن سعی میکنن شکارش کنن همون چارلیه.

فیلم قاتل وال یا همون پدر روحانی کلیسا که باعث مرگ الن شده رو میکوبه و یه جورایی با ظاهر مذهب مخالفت میکنه ولی مسائل اخلاقی (نه همجنس گرایی) بلکه ترک خانواده رو به شدت تقبیح میکنه. و اما جوان ریا کار مبلغ مذهبی تمام زورشو میزنه تا چارلی رو به اسم کمک کردن ، هدایت(شکار) بکنه ولی میفهمه که کسی نمیتونه به کسی کمک کنه. آخرش راشو میکشه و میره. در کل شاید من زیاد متوجه نشدم ولی پیام فیلم خیلی روشن نیست. از طرفی دختر چارلی به مبلغ ریاکار کمک میکنه که راهشو به سمت خونه پیدا کنه ولی فیلم ادعا میکنه نمیشه به کسی کمک کرد. شایدم میخاد بگه کمک کردن ارشاد زبانی نیست و باید با رفتار(حضور سالم پدر در خانواده) این کمک شکل بگیره. حتی پول دادن هم کارو درست نمیکنه.

در کل من با کشتی گیر بیشتر حال کردم. فیلم خیلی گیرایی بیشتری داشت. پیامش واضح بود. این فیلم وال از اولش که یه چاقالو درحال دیدن فیلم لونطوری در حال جق زدن رو دیدم تو ذوقم زد. احتمالا هدف کارگردانم همینه. این که یه آدم که نصف بیشتر خونش کتابخونس و نصف دیگه آشپزخونه میتونه چنین گرایشاتی هم داشته باشه و اشکالی هم نداره ولی نباید زن و بچشو ول میکرد. در حالی که وضع این آدم خیلی خرابه. داستان ناخدا و شکار وال اصلا خوب در نیومده بود. اونی که رفت سوار کشتی شد تو اون داستان شخص اول داستان بود ولی در فیلم به عنوان جوان مبلغ مذهبی نقش خیلی کمرنگی داشت.

از نقش خدا و نور الهی که با بازشدن در به دختره و چارلی تابید خیلی خوشم اومد. و همین هم باعث شد دختره تو لحظه آخر از رفتن منصرف بشه و برا باباش قصه بخونه و چند قدم هم دختره سمت باباش بیاد. باباشم معجزه آسا رو پاهاش وایساد و عروج کرد. اینجاش خیلی شبیه فیلمای صدا سیما شده بود.ای کاش عروج نمیکرد و مثلا با یه لبخند در حالی که نور رو صورتشه تموم میکرد.

در کل به نظر من آرونفسکی نباید این فیلم رو میساخت. فیلم کشتی گیر بود دیگه، حرف جدیدی زده نشده. فقط ظاهر یه حرف عوض شده. نمیدونم، شاید تو جامعه آمریکا مرد هایی که خانوادشونو ول میکنن تا برن با دوست پسرشون زندگی کنن تصاعدی داره زیاد میشه که لازم بوده چنین موعظه ای صورت بگیره. ولی من تو فیلم های آرونوفسکی این فیلمو از همه بدتر میدونم. خود فیلم قشنگ بود ولی خیلی خیلی بهتر میتونست در بیاد به همین خاطر نصفه نیمه حال کردم...

برچسب: نویسنده: مینا صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 17:56

صفحه بندی