خرید بک لینک

دیشب در خواب دیدم پیرمردی با بدنی تو پر و با حالتی دیوانه همراه با پسرش توی یک خونه چوبی کهنه زندگی میکنه. پیرمرد سالها پیش با موتور تصادف کرده بود و آسیب مغزی دیده بود. همسرش پس از این واقعه پیرمرد و بچه رو ول کرده بود و رفته بود پی زندگی خودش.

من اولش یک موتور سوار جوان بودم که در یک روز خاکستری پاییزی به نزدیکی خونش رسیدم ولی بعدش تبدیل به کرم شدم و به عنوان یک کرم سبز وارد خونش شدم. رفتم و توی یک لیوان شکسته(نصف شده) نشستم و اونجا مثل یه آینه چسبیده به جداره داخلی لیوان شدم و زندگیشو تماشا میکردم.

پیرمرد هر روز بطری شراب سبز رنگشو بر میداشت و سر میکشید تا سر حد امکان مست میکرد تا غصه هاش اذیتش نکنن و مقدار بسیار بسیار اندکی پول به پسرش میداد تا سطح پایین ترین ساندویچ ممکن رو بخره و بخوره و مدام با خودش تکرار میکرد "1"

یک روز زنش که زنی حوالی 50 ساله بود وارد میشه در میزنه و میگه اومدم ببینم چی کار میکنی و اگه قول بدی باهام مهربون باشی یه روز پیشت میمونم. زن یک نصف ظهر پیش پیرمرده میمونه و میره.

پیرمرد که همیشه شیشه شرابش پر بود، میاد تو اتاقش و شیشه شراب که بسیار لاکچری و سنگین و زیبا بود و وجودش تو خونه محقر پیرمرد عجیب بود رو برداشت و با تعجب دید که آخرشه. شراب رو در لیوانی ریخت و نصف کمتر لیوان پر شد. شراب رو سر کشید و افتاد و مرد.

از خواب بیدار شدم.

برچسب: نویسنده: مینا صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 19:11

صفحه بندی